أحمد بن محمد بن زيد الطوسي
180
جامع الستين ( الستين الجامع للطائف البساتين ) ( قصه يوسف ) ( فارسى )
گفت : تو بندهاى يا بى ، آن نه بنده بود « 1 » و لكن بسيارى دولت ترا در سر او نهاده باشد « 2 » . او را بفروشى و بسيار نعمت از بهاى او بيابى ، و از پس فروختن او ترا ده فرزند آيد . هر يكى بدان مال توانگر شوند و نام تو تا قيامت بماند و زيادتى ديگر يا بى « 3 » . مالك گفت « 4 » : آن زيادتى چه باشد ؟ گفت : آنك پادشاه عالم ترا « 5 » هدايت دهد ، و بدعاء او ترا از آتش دوزخ « 6 » برهاند و بهشت كرامت كند . مالك شاد « 7 » شد و دو دينار « 8 » به مژدگانى « 9 » به دو « 10 » داد ، و در وقت بار سفر راست كرد و از مصر بدمشق آمد . چون به زمين « 11 » كنعان رسيد ، از چپ و راست مىنگريد « 12 » تا مگر آن « 13 » دولت روى نمايد ، و آن سعادت كمين « 14 » بگشايد « 15 » . آوازى شنيد « 16 » : اين كس كى وى را مىطلبى « 17 » ، پنجاه سال « 18 » ديگر در طلب آن سعادت بپوى تا بيابى . بعد از آن « 19 » مالك چون اين خطاب بشنيد ، هر سال به اميد اين سعادت از مصر برخاستى « 20 » و روى بشام نهادى ، گوش بر آن « 21 » نهاده ، و نظر برگماشته ، تا كى باشد كى جمال اين دولت سر از برج سعادت برآرد [ 46 ب ] . نكته : مخلوقى در طلب مخلوقى پنجاه سال در بيابان سفر كند ، تا مگر يكبار به دو گذر كند و به چشم در جمال او نظر كند . اى كسى كه جستوجوى خالق اكبر مىكنى كم از آنك « 22 » در راه او جوينده باشى « 23 » .
--> ( 1 ) - باشد ( 2 ) - از « و لكن بسيارى . . . » ندارد ( 3 ) - بيابى ( 4 ) - پرسيد ( 5 ) - ندارد ( 6 ) - ندارد ( 7 ) - شادان ( 8 ) - « دو دينار » ندارد ( 9 ) - + دو دينار ( 10 ) - بمعبر ( 11 ) - ندارد ( 12 ) - مىنگريست ( 13 ) - + سعادت ( 14 ) - + اقبال ( 15 ) - برگشايد ( 16 ) - + كه كسى وى را گفتى كه بس زود مىخواهى ( 17 ) - « اين كس كى وى را مىطلبى » ندارد ( 18 ) - + درين سعادت كه تو مىجوئى در انتظار مىبايد بود ( 19 ) - « بعد از آن » ندارد ( 20 ) - در متن : برخواستى ( 21 ) - « بر آن » ندارد ( 22 ) - + جان و دل را در راه هواى او هدر كنى ( 23 ) - « در راه او جوينده باشى » ندارد